بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
390
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
و اعتماد برين علاج شده بود و اللّه اعلم استسقا بدانكه هر آبى كه خورده شود نخست از معده بجگر منجذب گردد و جگر اندر ان تصرفى كه لائق باشد نمايد و چون اقسام اخلاط و رطوبت بر اعضا بر وفق تدبير طبيعت بحقيقت جگرست آن را به مقدار ضرورت ترطيب و تسقيه بدن با اخلاط باعضا و خزائن بدنى فرستد و زوايد آن را به راه بول و مسام و غيره اخراج كند يا در خلل اعضا و فرجهاى بدن باز نمايد و برد و رطوبت مزاج آنها را فاسد نسازد پس هرگاه در قسام پيدا شود نتواند كه تنقيهء بدن بوجه لائق نمايد و فضلات را اخراج كند بيشك اعضا تشنه شوند و از جگر آب طلبند و آن رطوبات زائد در خلل و فرج بر شح و غيره درآيد و بماند و مزاج آن اعضا را فاسد گرداند و بكسر حرارت غريزى آنها آن اعضا متورم كردند همچو خمير انگشت در انها فرونشيند و مدتى اثر آن بازماند و اين مرض را بواسطهء آن عرض كه تشنگىست استسقا نامند و سبب اين ضعف موجب استسقا با انواع سوء المزاج بود چنانچه سابقا مبين شده و اغلب از سوء المزاج سرد و تر افتد و موجب اين مزاج بيشتر آبهاى سرد بود كه بعد از حركتهاى عنيف و حمام و جماع و بر ناشتا دركشند چنانچه در حفظ الصحة و غيره بدين معنى ايماى شده و پديد آمدن ضعف كبد و استسقا از سوء المزاج گرم و خشك چنان بود كه گرمى رطوبات بدن را بگدازد و خشكى آورده خشكى رطوبات غريزى را كم سازد و ضعف حرارت غريزى به تعليل مدد آن لازم آيد و موجب ضعف كبد شود و اعضا تشنه بماند و آن رطوبات گداخته و مائيت در بدن منتشر شوند و يا محتبس گردند و يا سبب ضعف سده و كبد بود چون مستحكم شود ضعف غالب چنانچه سبب آن سابقا بيان يافته و يا سبب ورم كبد و ماساريقين بود كه سده بزرگست و يا سبب آمدن فضلات بود بكبد اعضاى مشارك و غيره چون طحال و گرده و ماساريقا و روده و صائم معده و مقعد و يا آفتى بود در آنها كه بالعرض فعلى جگر تمام نشود چون سده كه در راه گرده افتد و مائيت دفع كند و قس على هذا و اين جمله اسباب سابقه باشند مر وقوع استسقا و اگرچه ضعفا جگر را سبب و اصل توان گفتن امّا بحقيقت سبب و اصل مائيت و رطوبت گداخته محتبس و منتشر باشند پس استسقاء مرضى بود و ماده بارده غريبه و مطلق استسقاء سه نوع بود زقى و لحمى و طبلى زقى آنست كه رطوبت مائى يا مائيت در فضاى شكم جاى گيرد ميان ثرب و صفاق و اين بيشتر باشد و يا ميان ثرب و امعا و اين كمتر بود و خداوند آن چون از پهلو